ღ شاعرانه × عاشقانه ღ

ما دو تا دوست غریب

  

ڪـا ش میشـد


خودمو یـﮧ جایی جا بذارم

و

برگـردم ببینم…

دیگه نیستم

  

 

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

تاريخ چهارشنبه یکم بهمن 1393سـاعت 19:19 نويسنده عشق| |

 

دلـــت که تــنگِ یکــ نفــر باشــد …
خودِ خــــدا هـــم بیـــاید تا خــوش بگــذرد و لحــظه ای فرامــوش کنی !
فایــــده نــدارد …
تو دلــت تنـــــگ اســــت …
دلــت برای همــان یک نفــر تــنگ است …
تا نیــاید … تا نبــاـشد …
هیــچ چــیز درســت نمیـــشود …

::
::

تقصیر تـــو نیست
لعنتی !
تو آدم بودی .!
من
خدایت کردم

::
::

بیشترین دروغی ک در این دنیا گفته ام ،
این کلمه است :
خـــــــــوبـــــــــــم

تاريخ دوشنبه بیستم مرداد 1393سـاعت 15:21 نويسنده عشق| |

دلم به اندازه ی یک دنیا برایت تنگ است .

به اندازه ی یک رویای محال ... 

یک خواب شیرین ... 

یک فنجان چای داغ ، کنار حرم نفس هایت ... 

به اندازه ی لمس دستان زیبایت ، 

و خیره شدن به چشم های مهربانت ؛

پشت میزی که تنها خودمان نشسته ایم ... 

یک من ، یک تو ! 

فارغ از تمام نبایدها و نشایدها ،

چیزی جز خودمان نمی بینیم  

چیزی جز صدایمان نمی شنویم ... 

بیا ! 

تجسم کن ، تمام تصوراتم را در کنار تو 

به من خیره شو ! 

دستانم را بگیر ! 

با من حرف بزن ... 

شعری بخوان ، سازی بزن ! 

و در خیالت با من باش ... تا ابد . 

عاشقانه ، تنها در کنار من . 

بگذار ، فقط فکرمان پیش هم باشد ... 

همین کافیست برای من .  

تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393سـاعت 17:21 نويسنده نفس|

 

تاريخ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393سـاعت 16:21 نويسنده عشق| |

 

 

آدمی که میخواهد برود ،میرود ...

داد نمیزند که من دارم میروم ...

آدمی که رفتنش را داد میزند ؛

نمیخواهد برود ...

داد میزند که نگذارند برود ...

 

 

تاريخ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393سـاعت 16:3 نويسنده عشق| |

امروز ، خاص ترین روز زندگیم بود ...
امروز روزیه که فرشته ی من پاشو گذاشت رو زمین ...
فرشته ای که کم کم شد همه وجودم .
فرشته ای که یدفعه اومد تو دنیای من و قلبمو دزدید .
یه فرشته پاک ...
فرشته ای که دستام ، بدون گرمای دستاش ... یک سال و دو ماه و 21 روزه که یخ زده .
تولدت مبارک فرشته آسمونی من ...  

تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393سـاعت 21:9 نويسنده نفس|

... دوستت دارم ... 

 

... I Love You ...  

... Ich Libe Dich ...   

... Man Sane Chokh Estima ... 

تاريخ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393سـاعت 15:8 نويسنده نفس|

ببین که عشق تو شده همه جونم همه بهم میگن که خیلی دیوونم خودت که میدونی ، فقط تو رو دارم چه جوری از چشمات ، چشمامو بردارم همه بهم میگن که اشتباه کردم همه نمیدونن چه قدر دعا کردم خدا خدا کردم تو راه بیای با من حالا داری میری ، همه نمی فهمن ... نرو با این حالت ، با قلب سرگردون تو که دلت اینجاست ، سرت رو برگردون بمون که تنهایی برای هیچکس نیست بگو کجا میری با این چشمای خیس ببین که عشق تو شده همه جونم همه بهم میگن که خیلی دیوونم ببین چه ترسیدم ، میدونی چی میخوام دلم میخواد باشی ، همیشه رو چشمام من و تو خوشبختیم ، من و تو بارونیم ما که تو این دنیا ، فقط با هم خوبیم یه درد تازه تر نذار روی دردام بمون همه عمرم ، بمون تو رو میخوام نرو با این حالت ، با قلب سرگردون تو که دلت اینجاست ، سرت رو برگردون بمون که تنهایی برای هیچکس نیست نرو با این حالت ، با این چشمای خیس ببین که عشق تو ...
تاريخ دوشنبه دوازدهم آبان 1393سـاعت 20:55 نويسنده نفس|

گرمای شومینه

عطر برگ های زرد و نارنجی

غروب سرد خورشید

آوای قطره های باران

تپش های گاه و بی گاه قلبت

گرمی دستانت ، شوری اشکانت

تنفس عطر پاییز

و دل سپردن به تو که اهل پاییزی

و عشقت چون گرمای لبسوزِ فنجانِ چایی گرم ،

تمامی من را که از تابستانم ، می شکند در هم !

منی که آفتابم گرم

برگ هایم سبز و رنگین است .

غروبم داغِ داغو

نوایم ، قصه های هرشب جیرجیرک های غمگین است .

سکوت تو بِه از سرمای سنگین است .

تو حتی سکوتت گرم ، عشقت گرم ...

نواهای دلت با ضرب خوش آهنگ دستت گرم .

من اما ، سکوتم سرد و غمگین است .

تپش های دلم با عشق تو گرم و رنگین است .

ای تویی که اهل پاییزی ،

تویی که اهل آذر وَ عشق های لبریزی !

منم آن عاشق تنها ،

منم آن شیفته ای که اهل مرداد است ،

اهل تابستان .

منم آنکس که مهر تو ، کند دیوانه قلبش را

همانکس که عشق تو ، کند ویرانه خانه اش را

چطور پاییز و تابستان

چطور مرداد و آذرماه

چطور من

چطور تو

چطور این عشق بین ما ...

شده است اینگونه گرم و ناب ؟!

جوابش را نمی دانم

جوابش را نمی دانی ...

فقط تنها می دانیم

ما با این عشق آهنگین

جداییم و نخواهد بود وصالی

در هوای سرد و گرم فصل های سال دلتنگی ...!

 

                                                                 سروده: نفس

                                                 تقدیم به مخاطب خاص تمامی اشعارم .

تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393سـاعت 11:51 نويسنده نفس|

الان من و تو فقط ۳ ساعت با هم فاصله داریم ... ولی نمیتونیم پیش هم باشیم .

خیلی دلم واست تنگ شده ... مواظب خودت باش اکسیژن من .

تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393سـاعت 14:7 نويسنده نفس|

MisS-A